تبليغاتX
هخامنش
باستان شناسی

 

داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشيان، در زمان شاهي پدرش پيك شاهنشاهي بود.در آن دوران به دليل اطميناني كه به فرزندان رجال و شاهزادگان داشتند، از آنها به عنوان پيك استفاده مي‌كردند.


اولين پيكي كه كارش در تاريخ ثبت شده، سنگين‌ترين نامه روي زمين را با خود برده‌است. اين پيك از نزد پادشاه «اروك» نامه‌اي را براي پادشاه «آرتا» مي‌برد. در نامه از پادشاه آن منطقه طلب باج شده بود.
اين پيك نگون‌بخت، يك لوح گلي همراه داشت كه آن را در خورجين خود گذاشته و از منطقه عيلام تا به جيرفت پياده طي كرده بود. نامه‌اي كه نزديك به ده كيلو گرم وزن داشت و اكنون تكه‌اي از آن در موزه‌اي در تركيه و بخش ديگري در موزه فيلادلفيا نگهداري مي‌شود.
زمان فرستادن آن نامه گلي به دو هزار و پانصد سال پيش از ميلاد مسيح بازمي‌گردد. پيك بودن حداقل از آن زمان تاكنون يكي از مشاغل جوامع شهرنشين شده است.

پيكي كه پادشاه شد

داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشيان، در زمان شاهي پدرش پيك شاهنشاهي بود.
دكتر «فريدون عبدلي فرد» ،پژوهشگر تاريخ پست ايران، درباره اينكه چطور شاهزاده‌اي به پيك تبديل شده‌بود مي‌گويد: «در آن دوران به خاطر اطميناني كه به فرزندان رجال و شاهزادگان داشتند، از آنها به عنوان پيك استفاده مي‌كردند.»
خانواده‌هاي رجال معمولا به خاطر تعلقي كه به حكومت داشتند مصالح حكومت را رعايت مي‌كردند، بنابراين مي‌شد از آنها به عنوان امين دولت استفاده كرد.
داريوش سوم هم كه سلسله هخامنشيان با او به پايان راه رسيد، از اين قائده مستثني نبود و به نظر مي‌رسد كه در نامه‌بري موفق‌تر از حكومت‌داري بوده است!
او توانست از نامه‌بري به پادشاهي برسد اما اخلاف اين نامه‌بر چنين تصوري درباره آينده خود ندارند. چرا كه به گفته يكي از اين افراد كه براي شركت «پيك بادپا» كار مي‌كند، عموما كساني وارد اين حرفه مي‌شوند كه امكان انجام كار ديگري ندارند.
در زمان‌هاي قديم پيك شدن نيازمند تعلق به يكي از خانواده‌هاي سرشناس آن زمان بود. اما امروز اين شرط تنها به داشتن يك ضمانت‌نامه و شصت هزار تومان سرمايه اوليه براي خريد موتور سيكلت تقليل يافته است.
ضمانت‌نامه مي‌تواند يك برگ چك يا سفته‌اي باشد كه بين يك‌صد هزار تا سه ميليون تومان ارزش دارد. كار كردن براي شركت‌هاي پيك‌ معتبر به خاطر ارزش كالاهاي جابه‌جا شده نيازمند به ضمانت‌نامه‌هاي معتبر و با مبالغ بالاتر است. در حالي كه پيك‌هاي غذا مبالغ كمتري را به عنوان ضمانت بايد نزد صاحب كار گرو بگذارند.

يلان نامه‌بر

اگر آن ضمانت‌نامه را داشتيد، شصت هزارتومان هم براي پول پيش موتور سيكلت در جيبتان بود و قرار شد كه به كار پيك مشغول شويد، بايد پاهايتان به پدال‌هاي موتور سيكلت برسند و يك برگه عدم سوء پيشينه، شامل برگه آزمايشگاه كه اعلام مي‌كند شما اعتياد نداريد نيز همراهتان باشد تا بتوانيد در آزمون جسمي پيك شدن سربلند شويد.
اين شرايط مي‌تواند پس از گرفتن موافقت‌نامه تغيير بكند و به قول يكي از پيك‌ها آن وقت اگر «جواني» و «بي‌پولي» و «دلمردگي» به شما فشار آورد و دمي به دودي داديد زياد ايراد ندارد.
قبل‌ترها براي پيك شدن شرايط كمي سخت‌تر بود.
از آن بدبختي كه پاي پياده لوح گلي با خود حمل مي‌كرد تا زمان صفويان و حتي در زمان قاجار اين شرايط به گونه‌اي ديگر بود.
شاه عباس صفوي در روزي خاص براي گرفتن آزمون «شاطري» در ميدان نقش جهان جلوس مي‌كرده و شاهد هفت بار پياده رفتن و برگشتن آزمون‌دهندگان در مسيري پنج كيلومتري بوده است.
عبدلي‌فرد مي‌گويد كه شركت‌كنندگان در جريان آزمون نبايد چيزي مي‌خوردند يا مي‌آشاميدند.
همين سخت‌گيري‌ها باعث مي‌شد، مثلا پيكي به نام «بابايوسف» در خواب راه برود. او براي بردن خبر كشته شدن «آقا محمدخان قاجار» از شهر «شوشي» در جمهوري آذربايجان كنوني به شيراز دوازده روز پياده‌روي كرده و در همان حال مي‌خوابيد: «او آنقدر راه و مسير‌ها را خوب بلد بوده كه مي‌توانسته در حال خوابيدن نيز مسير خود را بيابد.»
حكايت مارتن را همه مي‌دانند آن هنگام که خبر شكست ايرانيان از يونانيان توسط پيکي پاي پياده به آتن برده شد و امروز نيز دوي استقامت هنوز به اين شناخته مي‌شود.
درمقابل، در تاريخ ايران پيك‌هايي بوده‌اند كه خبر پيروزي را براي كشورمان آورده‌اند. از آن جمله مي‌توان به «حسين‌خان يوزباشي» از سركردگان «شاهسون‌هاي اينانلو» اشاره كرد كه در سال 1273 هجري قمري خبر فتح هرات را به اتفاق «اميرحسين‌خان زعفران‌لو» به صورت چاپاري در هفت روز به تهران رساند و درجه سرتيپي گرفت. او در سال 1274 به خاطر اين كارش رياست دستگاه چاپارخانه ناصرالدين شاه را به عهده گرفت و در همان زمان براي نخستين بار در ايران، چاپارها لباس فرم پوشيدند.

دارا و ندار

شايد در گذشته‌هاي دور پيك‌ها داراي لباس واحد و شبيه به هم نبودند اما در گذشته پيك‌ها داراي طبقات اجتماعي مختلف بودند. پيك‌هاي سلطنتي كه امثال داريوش سوم بودند؛ پيك‌هاي تند‌رو مانند بابايوسف و پيك‌هايي كه براي بازرگانان خورده‌پا و مردم معمولي نامه و كالا مي‌بردند.
عبدلي‌فرد به اين تقسيمات، پيك‌هاي مخفي را هم اضافه مي‌كند كه به چشم و گوش پادشاهان معروف بودند.
پيك‌هاي مخفي، تندرو و سلطنتي مانند بقيه كارمندان درباري مواجب ماهيانه داشتند.
پيك‌هاي مردم معمولي هم بيشتر كاروان‌سالارهايي بودند كه از شهري به شهر ديگر مي‌رفتند. در اين بين نامه‌ها و كالاهاي مردم عادي را هم جابه‌جا مي‌كردند و از مردم پولي بابت اين خدمات مي‌گرفتند.
اما رجال و بازرگانان بزرگ از همان پيك‌هاي دولتي براي كارهاي شخصي خود استفاده مي‌كردند. به اين ترتيب پيك‌ها وقتي عازم سفري مي‌شدند، تعدادي نامه ديگر را هم با خود مي‌بردند. مثل همين حالا كه پيك‌ها دو سه تا نامه را همراه هم به مقاصد مختلف مي‌برند.
حالا به غير از پيك‌هايي كه چشم و گوش هستند و آنها كه نامه‌هاي مهمي را براي سران كشورهاي ديگر مي‌برند، باقي مردم از همان پيك‌هاي عمومي و دستگاه پست استفاده مي‌كنند.
بهاي فرستادن نامه‌اي از اين سوي شهر به آن سوي شهر نيز به مسافت و حجم كالايي كه جابه‌جا مي‌شود، بستگي دارد. پيك‌هاي غذا كه براي رستوران خاصي كار مي‌كنند معمولا درآمد ثابت ماهانه دارند.
پيك‌هايي كه براي شركت‌هاي بزرگ كار مي‌كنند درآمد خوبي دارند و خودشان از اين درآمد كه تنها سرمايه آن يك موتورسيكلت است، راضي هستند. اما آنها كه براي شركت‌هاي كوچك‌تر كار مي‌كنند يا به صورت مستقل كالا يا مسافر جابه‌جا مي‌كنند درآمد چندان خوبي ندارند.

پادشاهي كه پيك ساخت

داريوش اول پادشاه هخامنشيان نخستين كسي است كه سيستم چاپاري را در ايران بنا كرده است. او با تاسيس صد و يازده چاپارخانه در ايران آن زمان، سيستم پستي خوبي براي خود راه انداخت. داريوش مردم روستاهاي اطراف را مجبور مي‌كرد كه به اين چاپارخانه‌ها خدمات لازم را بدهند.
همچنين اگر پيكي در جايي كشته مي‌شد، والي آن محل موظف بود كه به اين امر رسيدگي كند و قاتلان را به سزاي عمل خود برساند.
هرودوت ،تاريخ نويس يوناني، نام تشكيلات چاپاري داريوش را به نام «آنگاريا» معرفي كرده و پيك‌ها را به نام «آستاند» خوانده است.
ساسانيان آنها را «بارث» مي‌خواندند و در دوره پس از اسلام اين افراد به نام «بريد» خوانده مي‌شدند.
مغول‌ها به اين تشكيلات «يام» و به محل آنها «يام‌خانه» مي‌گفتند. عبدلي‌فرد مي‌گويد: «هنوز هم در ايران قريه‌هايي هستند كه يام ناميده مي‌شوند. برخي اعتقاد دارند كه «جام» تغيير شكل يافته كلمه يام است و شهر تربت جام نيز به آن تشكيلات مربوط است.»
در زمان صفويه اين سيستم به نام «چاپارخانه» مشهور مي‌شود و در همان زمان شاطرها كه كارهاي متفاوتي از محافظت گرفته تا نامه‌بري را انجام مي‌دادند، پيك مي‌شوند.
امروز هم پيك‌هايي در تهران يافت مي‌شوند كه نام «چاپار» بر خود گذاشته‌اند.

بيم شكستن نامه

شركت‌هاي باربري و حمل و نقل، امروزه براي جلوگيري از پيامدهاي ناشي از گم شدن و آسيب ديدن كالاها مقررات خاصي براي مشتريان وضع مي‌كنند كه از آن جمله مي‌توان به گذاشتن سقف ارزشي براي كالا و بستن قرارداد با شركت‌هاي بيمه براي تضمين بازپرداخت خسارت‌ها اشاره كرد.
«پيك بادپا» براي جلوگيري از ضرر و زيان سقف ارزشي كالاهاي حمل شده توسط اين شركت را پنج ميليون ريال تعيين كرده است و اگر خسارتي به آنها وارد شود جبران آن به عهده فرستنده است.
همچنين اگر در حين جابه‌جايي كالاي مشمول بيمه شركت، به دليل بي‌احتياطي پيك خسارتي به كالا وارد شود خود پيك بايد خسارت را پرداخت كند.
در اين ميان اشيايي هستند كه جبران خسارت وارده به آنها از هيچ طريقي ممكن نيست. مثلا اگر يك لوح گلي كه روي آن مطالب مهمي نوشته شده باشد اتفاقا در جريان جابه‌جايي نامه بشكند، نمي‌توان براي آن كاري كرد. مخصوصا اگر روي آن لوح باج‌خواهي شده باشد و پاي منافع در ميان باشد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:39  توسط پارمیدا | 

 


:مقايسه رفتار كورش بزرگ هخامنشي با آنچه اعراب هنگام حمله به ايران انجام دادن::

كليني قرن چهارم هجري در الكافي از امام باقر نقل ميكند كه زمانيكه دختر يزدگرد بر عمر وارد شد با دستش صورتش را پوشاند و بفارسي فرياد بر آورد : " سياه باد روزي كه فرزندان هرمز اينچنين اسير مردي چون تو گردند " . عمر پنداشت كه او دشنام ميگويد و امير المؤمنين منظور وي را بازگو كرد .

شيخ مفيد ميگويد عمر ميخواست وي را به فروش برساند و امير المومنين عليه السلام به او گفت كه فرزندان شاهان را نتوان فروخت هرچند كه كافر باشند و سپس جريان ازدواج وي را به سيد الشهداء بنحوي مشابه آنچه در فوق آمد مي نگارد .

محمد بن حسن صفار متوفاي 290 هجري ، در كتاب بصائر الدرجات آورده است : زماني كه دختر يزدگرد را بر عمر وارد كردند ، فرياد بر آورد پيروز بادا هرمز ، عمر پنداشت كه او دشنام ميگويد و قصد تاديبش كرد ، امير المومنين او را از اين كار بازداشت و روايت ازدواج وي را با سيد الشهداء با كمي تفاوت باز ميگويد .

تاريخ يعقوبي مينويسد : علي بن الحسين (ع) ، مادر وي : حرار دخت يزدگرد كسرى بود ... سپس مينويسد : زماني كه عمر دو دختر يزدگرد را آورد يكي از آنان را به حسين بن علي (ع) بخشيد ، وي نامش را غزاله نهاد




:::متن كامل منشور كورش هخامنشي :::

‌١. ...
‌٢. ... همه جهان.
‌٣. ... مرد ناشايستي (بنام نبونيد) به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
‌٤. ... او آيين‌هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي به‌جاي آن گذاشت.
‌٥. معبدي به تقليد از نيايشگاه ازگيلا Esagila براي شهر اور Ur و ديگر شهرها ساخت.
‌٦. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود... هر روز كارهايي ناپسند مي‌كرد، خشونت و بدكرداري.
‌٧. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت، او با مقررات نامناسب در زندگي مردم دخالت مي‌كرد، اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش مردوك Marduk خداي بزرگ روي برگرداند.
‌٨. او مردم را به سختي معاش دچار كرد، هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد، او با كارهاي خشن خود مردم را نابود مي‌كرد... همه مردم را.
‌٩. از ناله و دادخواهي مردم، انليل Enlil خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند (منظور آباداني و فراواني و آرامش).
‌١٠. مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌اشان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به بال بازگردند.
‌١١. ساكنان سرزمين سومر Sumer و اكد Akad مانند مردگان شده بودند. مردوك به سوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
‌١٢. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جست‌وجو پرداخت، به جست‌وجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد.
آنگاه او نام كورش پادشاه انشان Anshan را برخواند، از او به‌نام پادشاه جهان ياد كرد.
‌١٣. او تمام سرزمين گوتي Guti و همه مردمان ماد را به فرمانبرداري كورش درآورد. كورش با هر ”سياه سر” (منظور همه انسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
‌١٤. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره مي‌كرد. مردوك خداي بزرگ با شادي از كردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود.
‌١٥. بنابر اين او كورش را بر انگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد، در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام بر مي‌داشت.
‌١٦. لشكر پرشمار او كه همچون آب رودخانه شمارش‌ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در كنار او ره مي‌سپردند.
‌١٧.مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت .
او نبونيدشاه را به دست كورش سپرد.
‌١٨. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اكد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.
‌١٩. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
‌٢٠. منم كورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشه جهان.
‌٢١. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه كورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ، شاه انشان.
‌٢٢. از دودماني كه هميشه شاه بوده‌اند و فرمانروايي‌اش را بل Bel (خدا) و نبو Nabu گرامي مي‌دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند.
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
‌٢٣. همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت‌ شهرياري نشستم.
مردوك دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
‌٢٤.
ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد .
.‌٢٥. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم. نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شان آنان نبود.
‌٢٦. من برده‌داري را برانداختم، به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم.دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان دادم كه هيچ كس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند، مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
‌٢٧. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم و بر كمبوجيه پسر من و همچنين بر همه سپاهيان من،
‌٢٨. بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مردوك همه شاهان براورنگ پادشاهي نشسته اند.
‌٢٩. همه پادشاهان سرزمين‌ها جهان، از درياي بالا تا درياي پايين (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دور دست، همه پادشاهان آموري Amuri، همه چادرنشينان.
‌٣٠. مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.
‌٣١. من شهرهاي آگاده Agadeh، اشنونا Eshnuna، زمبان Zamban، متورنو Meturnu، دير Der، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آن سوي دجله كه ويران شده بود را از نو ساختم.
‌٣٢. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند به جايگاه‌هاي خود برگرداندم، خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم.
‌٣٣. همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك به شادي و خرمي،
‌٣٤. به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، باشد كه دل‌ها شاد گردد. بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم،
‌٣٥. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پربركت و نيكخواهانه برايم بيابند، بشود كه آنان به خداي من مردوك بگويند: كورش‌شاه، پادشاهي است كه تو را گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه.
‌٣٦. بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعه‌اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
‌٣٧. ...
‌٣٨. ... باروي بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...
‌٣٩. ... ديوار آجري خندق شهر را،
‌٤٠. كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند،
‌٤١. ... به سرانجام رسانيدم.
‌٤٢. دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب سدر و روكشي از مفرغ ...
‌٤٣. ...
منم كوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشه‌ي جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ ... نوه‌ي كورش، شاه بزرگ ... نبيره‌ي چيش پيش، شاه بزرگ... .
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه‌ي مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم، مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم. من برده‌برداري را برانداختم، به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم.
فرمان دادم كه همه‌ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد... او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم...
من همه‌ي شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه‌ي مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند، به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم.
همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگراندم، باشد كه دل‌ها شاد گردد.
بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند...
من براي همه‌ي مردم جامعه‌اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.   [I]
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:57  توسط پارمیدا | 

 


:مقايسه رفتار كورش بزرگ هخامنشي با آنچه اعراب هنگام حمله به ايران انجام دادن::

كليني قرن چهارم هجري در الكافي از امام باقر نقل ميكند كه زمانيكه دختر يزدگرد بر عمر وارد شد با دستش صورتش را پوشاند و بفارسي فرياد بر آورد : " سياه باد روزي كه فرزندان هرمز اينچنين اسير مردي چون تو گردند " . عمر پنداشت كه او دشنام ميگويد و امير المؤمنين منظور وي را بازگو كرد .

شيخ مفيد ميگويد عمر ميخواست وي را به فروش برساند و امير المومنين عليه السلام به او گفت كه فرزندان شاهان را نتوان فروخت هرچند كه كافر باشند و سپس جريان ازدواج وي را به سيد الشهداء بنحوي مشابه آنچه در فوق آمد مي نگارد .

محمد بن حسن صفار متوفاي 290 هجري ، در كتاب بصائر الدرجات آورده است : زماني كه دختر يزدگرد را بر عمر وارد كردند ، فرياد بر آورد پيروز بادا هرمز ، عمر پنداشت كه او دشنام ميگويد و قصد تاديبش كرد ، امير المومنين او را از اين كار بازداشت و روايت ازدواج وي را با سيد الشهداء با كمي تفاوت باز ميگويد .

تاريخ يعقوبي مينويسد : علي بن الحسين (ع) ، مادر وي : حرار دخت يزدگرد كسرى بود ... سپس مينويسد : زماني كه عمر دو دختر يزدگرد را آورد يكي از آنان را به حسين بن علي (ع) بخشيد ، وي نامش را غزاله نهاد




:::متن كامل منشور كورش هخامنشي :::

‌١. ...
‌٢. ... همه جهان.
‌٣. ... مرد ناشايستي (بنام نبونيد) به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
‌٤. ... او آيين‌هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي به‌جاي آن گذاشت.
‌٥. معبدي به تقليد از نيايشگاه ازگيلا Esagila براي شهر اور Ur و ديگر شهرها ساخت.
‌٦. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود... هر روز كارهايي ناپسند مي‌كرد، خشونت و بدكرداري.
‌٧. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت، او با مقررات نامناسب در زندگي مردم دخالت مي‌كرد، اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش مردوك Marduk خداي بزرگ روي برگرداند.
‌٨. او مردم را به سختي معاش دچار كرد، هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد، او با كارهاي خشن خود مردم را نابود مي‌كرد... همه مردم را.
‌٩. از ناله و دادخواهي مردم، انليل Enlil خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند (منظور آباداني و فراواني و آرامش).
‌١٠. مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌اشان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به بال بازگردند.
‌١١. ساكنان سرزمين سومر Sumer و اكد Akad مانند مردگان شده بودند. مردوك به سوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
‌١٢. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جست‌وجو پرداخت، به جست‌وجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد.
آنگاه او نام كورش پادشاه انشان Anshan را برخواند، از او به‌نام پادشاه جهان ياد كرد.
‌١٣. او تمام سرزمين گوتي Guti و همه مردمان ماد را به فرمانبرداري كورش درآورد. كورش با هر ”سياه سر” (منظور همه انسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
‌١٤. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره مي‌كرد. مردوك خداي بزرگ با شادي از كردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود.
‌١٥. بنابر اين او كورش را بر انگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد، در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام بر مي‌داشت.
‌١٦. لشكر پرشمار او كه همچون آب رودخانه شمارش‌ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در كنار او ره مي‌سپردند.
‌١٧.مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت .
او نبونيدشاه را به دست كورش سپرد.
‌١٨. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اكد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.
‌١٩. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
‌٢٠. منم كورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشه جهان.
‌٢١. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه كورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ، شاه انشان.
‌٢٢. از دودماني كه هميشه شاه بوده‌اند و فرمانروايي‌اش را بل Bel (خدا) و نبو Nabu گرامي مي‌دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند.
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
‌٢٣. همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت‌ شهرياري نشستم.
مردوك دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
‌٢٤.
ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد .
.‌٢٥. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم. نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شان آنان نبود.
‌٢٦. من برده‌داري را برانداختم، به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم.دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان دادم كه هيچ كس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند، مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
‌٢٧. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم و بر كمبوجيه پسر من و همچنين بر همه سپاهيان من،
‌٢٨. بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مردوك همه شاهان براورنگ پادشاهي نشسته اند.
‌٢٩. همه پادشاهان سرزمين‌ها جهان، از درياي بالا تا درياي پايين (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دور دست، همه پادشاهان آموري Amuri، همه چادرنشينان.
‌٣٠. مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.
‌٣١. من شهرهاي آگاده Agadeh، اشنونا Eshnuna، زمبان Zamban، متورنو Meturnu، دير Der، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آن سوي دجله كه ويران شده بود را از نو ساختم.
‌٣٢. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند به جايگاه‌هاي خود برگرداندم، خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم.
‌٣٣. همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك به شادي و خرمي،
‌٣٤. به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، باشد كه دل‌ها شاد گردد. بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم،
‌٣٥. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پربركت و نيكخواهانه برايم بيابند، بشود كه آنان به خداي من مردوك بگويند: كورش‌شاه، پادشاهي است كه تو را گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه.
‌٣٦. بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعه‌اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
‌٣٧. ...
‌٣٨. ... باروي بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...
‌٣٩. ... ديوار آجري خندق شهر را،
‌٤٠. كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند،
‌٤١. ... به سرانجام رسانيدم.
‌٤٢. دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب سدر و روكشي از مفرغ ...
‌٤٣. ...
منم كوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشه‌ي جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ ... نوه‌ي كورش، شاه بزرگ ... نبيره‌ي چيش پيش، شاه بزرگ... .
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه‌ي مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم، مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم. من برده‌برداري را برانداختم، به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم.
فرمان دادم كه همه‌ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد... او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم...
من همه‌ي شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه‌ي مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند، به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم.
همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگراندم، باشد كه دل‌ها شاد گردد.
بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند...
من براي همه‌ي مردم جامعه‌اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.   [I]
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:57  توسط پارمیدا | 
استوانه‌ي كورش -1
استوانه‌ي كورش (محفوظ در موزه‌ي بريتانيا، شماره‌ي 90920)، استوانه‌ي رسي چندقطعه‌اي است با نوشته‌اي به زبان اكدي در 35 سطر كه «هرمز رسام» در سال 1879م. هنگام حفاري در محوطه‌ي باستان‌شناختي معبد مردوك بابل، آن را در زيرساخت بنا كشف نمود. قطعه‌ي دوم استوانه كه از آن شكسته و جدا شده بود و حاوي سطرهاي 36 تا 45 است، پل - ريچارد برگر (Paul-Richard Berger) در مجموعه‌ي بابلي دانشگاه ييل (Yale) شناسايي كرد. كلِ نوشته - هر چند در پايان ناتمام است - شامل 45 سطر است و سه سطر نخست آن نيز تقريباً به طور كامل تخريب شده است.
متن استوانه‌ي كورش كه حاوي گزارش فتح بابل به دست كورش در 539 پ.م. است، با روايت مردوك خداي بابل درباره‌ي بزه‌كاري نبونيد - واپسين پادشاه كلداني بابل - آغاز مي‌شود (سطرهاي 4 تا 8). سپس با شرح جست‌وجوي مردوك براي يافتن كورش با چنين محتوايي، يك نمونه از بنا- نوشته‌هاي ميان‌روداني است كه در زيرساخت ديوپادشاهي درستكار، گماردن وي كورش را به پادشاهي همه‌ي جهان، و سبب شدن‌اش به فتح بي‌ستيزه‌ي بابل، ادامه مي‌يابد (سطرهاي 9 تا 15). به دنبال آن، كورش به زبان اول شخص، القاب و تبارنامه‌ي خود را ارائه مي‌كند (سطرهاي 20 تا 22) و اظهار مي‌دارد كه آرامش كشور را تأمين و تضمين كرده (سطرهاي 22 تا 26) و براي خود و پسرش «كبوجيه»، بركت مردوك را به دست آورده است (سطرهاي 26 تا 30). او شرح مي‌دهد، پرستش مردوك را كه هنگام شهرياري نبونيد ناديده انگاشته شده بود، تجديد كرده و به مردمان تبعيدي، اجازه‌ي بازگشت به زادگاه‌شان را داده است (سطرهاي 30 تا 36). سرانجام، پادشاه، نوسازي ديوارهاي باروي بابل را ثبت مي‌كند (سطرهاي 36 تا 43) و گزارش مي‌دهد كه در جريان كار بازسازي، كتيبه‌اي از «آشوربنيپل» (Ashshurbanipal) را ديده است (سطرهاي 43 تا 45).
متن استوانه‌ي كورش را در واقع، روحانيان مردوك، با الهام از الگوهاي كهنِ نو - آشوري، به ويژه كتيبه‌هاي آشور بنيپل (627-668 پ.م.) ترتيب داده‌اند. استوانه‌ي ارهاي باروي بابل، به يادبود بازسازي آن به دست كورش، گذاشته شده بود (Dandamayev, pp. 521-2).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:56  توسط پارمیدا | 

نامهای پادشاهان هخامنشی  :

پادشاهی هخامنش در سالهای 700 تا 675 قبل از میلاد

پادشاهی چیش پیش در سالهای 675 تا 640 قبل از میلاد

پادشاهی آریارمن 640 تا 615 قبل از میلاد

پادشاهی کورش اول ( پدر بزرگ کورش کبیر ) در سالهای 640 تا 600 قبل از میلاد

پادشاهی ارشام شاه انشان در سالهای 615 قبل از میلاد

پادشاهی کمبوجیه اول ( پدر کورش کبیر ) در سالهای 600 تا 559 قبل از میلاد

پادشاهی ویشتاسپ شاه ؟

پادشاهی کورش کبیر شاهنشاه بزرگ تاریخ ایران و جهان در سالهای 559 تا 528 قبل از میلاد

پادشاهی بردیا ( بردیه ) فرزند کورش کبیر ؟

پادشاهی کمبوجیه دوم فرزند کورش کبیر در سالهای 528 تا 522 قبل از میلاد

پادشاهی  دارویوش کبیر شاهنشاه بزرگ ایران زمین در سالهای 522 تا 486 قبل از میلاد

پادشاهی خشایارشا بزرگ فرزند داریوش کبیر در سالهای 486 تا 465 قبل از میلاد

پادشاهی  اردشیر اول ( ملقب به اردشیر دراز دست ) در سالهای 465 تا 424 قبل از میلاد

پادشاهی  داریوش دوم در سالهای 424 تا 404 قبل از میلاد

پادشاهی  اردشیر دوم در سالهای 404 تا 358 قبل از میلاد

پادشاهی  اوستان ؟

پادشاهی  اردشیر سوم در سالهای 358 تا 338 قبل از میلاد

پادشاهی  ارشام ؟

پادشاهی  ارشک در سالهای 338 تا 336 قبل از میلاد

پادشاهی داریوش سوم در سالهای 336 تا 330 قبل از میلاد که دودمانش توسط اسکندر مقدونی در هم کوبیده شد و سلسله یونانی سلوکیان در حدود 100 سال جایگزین پادشاهی اصیل ایرانی در ایران زمین گشت 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 13:20  توسط پارمیدا | 

ذوالقرنين آتيلا ، اسكندر و يا كوروش

در مورد معني لغوي ذوالقرنين اظهار نظرهايي وجود دارد ، عده اي آنرا صاحب دو شاخ و بعضي نيز به گستردگي حاكميت از غرب تا شرق عقيده دارند و شايد نيز به هر دو دلالت داشته باشد ، اما اين شخصيت تا چه پايه و درجه و از چه جايگاهي برخوردار بوده كه تا اين اندازه مورد توجه فرهنگها و ملتها قرار گرفته ، و مؤرخين و دانشمندان و حتي علماي ديني و شئونيست ها را بر آن داشته كه در مورد او قضاوتهائي داشته باشند خود جاي بحث دارد . قرآن كريم در سورة كهف از او به نيكي ياد كرده و ساختن سد آهنين در مقابل متجاوزين را كه هم اكنون آن ديوار در آذربايجان شمالي قرار دارد و بنام « دمير قاپي» در بند معروف است و از بحر خزر تا كوههاي قفقاز ادامه دارد ، به او نسبت داده است . حضرت علي عليه السلام در مورد ذوالقرنين مي فرمايد : ذوالقرنين بنده اي شايسته از بندگان خداوند بود ، شب در نظرش روز و سماوي و آسمان در اختيارش بودند . و روايت هست كه به گستردگي حاكميت او وجود نداشته است . از امام حسن عسگري عليه السلام وقتي در مورد حضرت مهدي عليه السلام سؤال شد فرمود : مثل صاحب شما در ميان امت ، مثل حضرت خضر (ع) و ذوالقرنين است ، بدين صورت كه مثل حضرت خضر با اينكه در ميان امت مي باشد از نظرها غائب مي گردد و مثل ذوالقرنين ظاهر مي شود و ملتها و مردمان مظلوم و اسير را از دست جباران و ستمگران و حكام ظالم آزاد ميگرداند و عدالت را بطور همه جانبه و براي تمامي افراد بشر به ارمغان مي آورد . پس بنابراين ذوالقرنين كسي بوده است كه ملتهاي اسير را از بند آزاد نموده و با ظالمين نبرد كرده و حاكميت آنها را متلاشي نموده است ، به همين خاطر ذوالقرنين داراي يك شخصيت متعالي و ارادة آهنين و فكري والا بوده است .

در مورد اينكه ذوالقرنين چه كسي مي تواند باشد ، اختلاف نظرهايي وجود دارد . عده اي كوروش را ذوالقرنين دانسته اند و اظهار نظرهايي از قديم الايام بصورت اغراق آميز نوده كه بعضي از علما و دانشمندان فعلي را بشدت تحت اشعاع خود قرار داده و باعث شده نويسندگان و مؤرخين در اين مورد قلم فرسائي بكنند و در موارد ديگر كه بي ارتباط با مورد اول نيست بنظر ميرسد كه از يك احساس بي اساس و غرور و تعصب قومي و ملي ريشه گرفته است . و عده اي اسكندر مقدوني را و عده اي نيز آتيلا امپراطور بزرگ هونها را ذوالقرنين معروف مي دانند . در اين رابطه با اعتقاد به اينكه اصليت هر شخص يا فرهنگي در ذات او نهفته است ذكر پاره اي موارد ضروري بنظر ميرسد . كساني كه با احساس بي اساس كوروش را ذوالقرنين مي دانند و سعي ميكنند او را به زور ذوالقرنين بكنند ، خود مي دانند كه ورود آريائيها به فلات ايران در 2900 سال پيش اتفاق افتاده و كوروش در زماني ظهور ميكند كه تمام فلات ايران و آسياي ميانه مملو از تمدنهاي درخشان و پيشرفته بوده كه داشتن چنين تمدن پيشرفته اي غير ممكن بنظر ميرسد ، در آن زمان مگر وجود يك فضاي صلح آميز و رابطة تنگاتنگ حاكم بر جامع و زندگي آنان . يافته هاي باستانشناسي و ظروف و ساير ابزار كه اغلب از يك سبك واحدي تبعيت ميكند ثابت ميكند كه اكثر اين تمدنها با هم رابطة تنگاتنگ داشته اند و بطوريكه مؤرخين اذعان دارند ، هر روز آن تمدنها قبل از هخامنشيان در پيشرفت و ترقي بوده اند و تاريخ ، تمامي اين موارد ثابت ميكند و تمامي مؤرخين يكصدا آنرا تأييد ميكنند . ظهور كوروش مقارن است با افول و سقوط اين تمدنها و از بين رفتن آزادي و استقلال و به بند كشيده شدن و اسارت تمامي آن ملتها با مركزيت هخامنشيان ، كه كوروش عمده با نيرو و پشتيباني قوم يهود به حاكميت ميرسد به همين خاطر است كه تنها قومي كه آزاد ميگردد قوم يهود است و همين قوم فقط از كوروش بعنوان يك آزادمرد نام ميبرد . چرا كه قرآن خود از قوم يهود در تاريخ به بدي ياد ميكند و ملتهاي ديگر معاصر كوروش از كوروش . قرآن در سورة بني اسرائيل دقيقاً همين تاريخ را ، يعني حاكميت كوروش و يهوديان به بابل را مد نظر قرار داده و بطور واضح و آشكار هويت يهوديان را معرفي نموده كه هويت پارسيان و كوروش بنا به حكمت مستتر مانده است . خداوند به پيغمبرش خطاب به يهوديان چنين مي فرمايد : سورة بني اسرائيل يا الاسرا از آية 3 : و در كتاب تورات خبر داديم و چنين مقرر كرديم كه شما بني اسرائيل دوبار حتماً در زمين فساد و خونريزي ميكنيد و تسلط و سركشي سخت ظالمانه مي يابيد ( يكبار به قتل اشعيا و مخالفت ارميا و بار ديگر بقتل زكريا و يحيي بظلم و بيداد برخيزيد ) پس چون وقت انتقام اول فرا رسد ، بندگان سخت جنگجو و نيرومند خود را ( چون بخت النصر ) بر شما برانگيزم تا آنجا كه درون خانه هاي شما را نيز جستجو كنند و اين وعدة انتقام خدا حتمي خواهد بود . آنگاه شما را بروي آنها برگردانيم و بر آنها غلبه دهيم و بمال و فرزندان مدد بخشيم ، وعدة جنگجويان شما را بسيار گردانيم تا بر لشگر بخت النصر غلبه كنيد ( اين همان تاريخ است كه كوروش در رأس قوم يهود قرار ميگيرد ) . بدانيد شما بني اسرائيل و همة اهل عالم كه اگر نيكي و احسان كرديد بخود كرديد و اگر بدي و ستم كرديد باز بخود كرده ايد و آنگاه كه وقت انتقام ظلم شما ( كه كشتن يحيي و زكرياست يا عزم قتل عيسي ) فرا رسد ( باز بندگاني قوي و جنگ آور را بر شما مسلط ميكنيم ) تا اثر بيچارگي و خوف و اندوه به رخسار شما ظاهر شود و به مسجد بيت المقدس معبد بزرگ شما مانند بار اول درآيند و ويران كنند و به هر چه رسند نابود سازند و به هر كس تسلط يابند به سختي هلاك گردانند . ( اي رسول ما باز هم بني اسرائيل را بشارت ده كه ) اميد است خدا به شما اگر توبه كرده و صالح شويد باز مهربان گردد و اگر به عصيان و ستمگري برگرديد ما هم بعقوبت و مجازات شما باز ميگرديم و جهنم را زندان كافران قرار داده ايم .

از جمله ملتهائي كه از كوروش به بدي ياد ميكنند سكاها مي باشند كه يكي از اقوام تركان قديم بوده و در تحت حاكميت كوروش قرار نگرفته اند . متن زير از رقيه بهزادي در كتاب قومهاي كهن آسياي ميانه دربرگيرندة نكات و حقايق تاريخي است ، كه ملكه سكاها بنام تومروس فائيم بعنوان نامه به كوروش فرستاده است : اي پادشاه ، به تو نصيحت مي كنم كه دست از اين كار برداري ، زيرا معلوم نيست كه به نتيجة مطلوب دست يابي ، به فرمانروائي بر قوم خود خرسند باش و بگذار بر سرزمين خود سلطنت كنم . افسوس كه به سخنم گوش فرا نخواهي داد ، زيرا آنچه كه كمتر به آن مي انديشي صلح و صفاست … اي خونخوار سيري ناپذير كه پسرم را به نيروي افسون بارباده گرفتار كرده اي ، بر خود مبال ، زيرا كه اين آئين مردان نيست و در ميدان نبرد انجام نشده . با اين حال هم من بدي ترا نمي خواهم . پندم را بپذير و او را رها كن و بي آن كه زيان ببيني از بوم و بر ما دور شو . اگر چنين نكني به ايزد خورشيد سوگند كه هر اندازه تشنة خون باشي ، از خون سيرت خواهم كرد . تومروس ملكه سكاها يا ( ماساژت ها ) پس از اين دو پيام ، تمامي جنگ آوران خويش را گرد آورد ، جنگ خونيني در گرفت و كوروش شكست خورد و با بخش بزرگي از سپاهيانش در دشت نبرد به خاك افتاد . آنگاه تومروس سر كوروش را بريد ، آنرا در خمرة پرخوني فرو برد و گفت : آن چه مي خواهي بنوش تا سير شوي .

كوروش در دوران حاكميتش اكثراً با پيشنهاد و راهكارهاي ديگران و مخصوصاً ماديها و بالاخص وزير پادشاه ماد يعني هارپارگ و سايرين اقدام به كارها مي نمود و فقط دستور از طرف كوروش صادر ميگرديد كه اين ضعف بزرگي مي تواند باشد به اين دليل كه آرياها و هخامنشيان قبل از به قدرت رسيدن داراي فرهنگ ضعيفي بوده اند . كوروش در موقع شكست آشياگ پادشاه ماد ، پايتخت آشياك يعني اكبتان ( همدان كنوني ) را اشغال ميكند . اين موضوع در سالنامه هاي بابلي نيز تأئيد شده است ، به اين شرح : در سال 550 كوروش وارد اكبتان پايتخت سلطنتي شد . او همة پول و طلا و گنجينه هاي اكبتان را غارت كرد و آنها را به كشور انزان انتقال داد . در كتاب كوروش نوشتة اكبر شاندور چنين آورده ميشود : كتزياس كه ظاهراً بايد از وجود كتيبة نبوئيد بي اطلاع بوده باشد با اين متن موافق است كه مي نويسد : كوروش پس از پيروزي بر آشياك ، دختر او آميتيس را كه خالة خودش ميشد به زني گرفت . همچنين روح كوروش را بعد از حاكميتش يك غرور خود بزرگ يعني فوق العاده اي احاطه كرده بود . حبيب الله شاملوئي در كتاب تاريخ شاهنشاهي ايران از ماد تا پهلوي مي نويسد : كوروش براي سرداران خود مي گفت : بايد اين امواج آب ها و درياها را نيز به زنجير كشيد كه در مقابل ما سركشي و طغيان نكنند . بدين ترتيب طبق گفته هاي فوق و ساير موارد شخصيت كوروش با شخصيت ذوالقرنين كاملاً در تضاد قرار ميگيرد و به هيچ روي كوروش را نمي توان ذوالقرنين ناميد .

حكومت جبار و ستمگر تاريخ يعني هخامنشيان كه كوروش و قوم يهود باني آن بودند بعد از 300 سال ظلم و تباهي و فساد توسط اسكندر مقدوني برچيده شده و متلاشي ميشود ، در اين مدت و با حاكميت ديكتاتوري و نژادپرستانة هخامنشيان و در زير بار سنگين فشارهاي آنان مي رفت كه ملتهاي قديم فلات ايران و آسياي ميانه در داخل فرهنگ آنان ذوب شده و محو و نابود شوند ، كه ظهور اسكندر در آن موقع بعنوان فرشتة نجات ، جان و روح تازه اي به آن ملتهاي مظلوم و ستم كشيده مي بخشد واسكندر پايتخت هخامنشيان يعني تخت جمشيد را به آتش ميكشد ، همچنين اوستاي زرتشت را كه در روي 12000 هزار پوست نوشته شده بود به داخل آتش انداخته و مي سوزاند . بعد از اربل نوبت سقوط شوش و بابل رسيد ؛ تخت جمشيد هم سقوط كرد و كاخ خشايارشا به آتش كشيده شد تا همة آسيائيان بفهمند كه اسكندر انتقام نابودي پرستشگاه بابل به دست خشايارشا را گرفته است . در كتاب جادة زرين سمرقند نوشتة ويلفريد بلانت مؤلف در مورد اسكندر چنين مي نويسد : اسكندر را مشهورترين مرد همة اعصار دانسته اند . امپراطوري اسكندر كه حتي از امپراطوري هخامنشيان در دو سده پيشتر از آن هم بزرگتر بود ، در زمان مرگ او كه هنوز سي و سه سالش تمام نشده بود ، از مقدونيه و ليبي تا سند و سيحون را دربرمي گرفت ؛ و شرح فتوحات افسانه اي اش ، در درازا و پهناي جهان ميان سده اي بارها دهان به دهان مي گشت . سرپرسي سايكسن مي نويسد كه : حتي امروزه هم « در سراسر آسيا ، تا مرزهاي چين بنام او سوگند مي خورند» . اسكندر داريوش را مغلوب ميكند و داريوش بدست اسكندر كشته ميشود . اسكندر فرمان داد جنازة داريوش را عطر و روغن بزنند و به تخت جمشيد ببرند تا به گور بسپارند . اسكندر موقتاً از تعقيب بس چشم پوشي كرد و متوجه خاور و سپس جنوب شد تا شورشها را سركوب كند و در هرات كنوني توقف كرد و شهر اسكندريه را بنياد نهاد ، بعد به جنوب خاوري روي آورد و اسكندريه اي ديگر ( نمونه امروزي ) بنياد گذاشت و سپس به لشگركشي پيروزمندانة خود ادامه داد تا بقه كوهپايه هاي هندوكش رسيد . ظرف پنج سال او توانسته بود ملتي بزرگ را مغلوب و امپراطوري كهن را منقرض كند ، ثروتي عظيم از آن او شده بود و بنظر مي آمد هيچ چيز نمي تواند از تسخير بقية آسياي ميانه به دست او جلوگيري كند .

نقش و جايگاه آتيلا بزرگترين امپراطور تركان هون حتي ميتوان گفت از اسكندر نيز والاتر و بارزتر بوده است ، آتيلا را نيز از معروفترين و مشهورترين شخصيتهاي تمام ادوار تاريخي دانسته اند ، عاملي كه باعث شده آتيلا علي رغم تبليغات سوء و گسترده كه در موردش صورت گرفته ، از جايگاه بس والائي برخوردار باشد غير از وجوه شخصيتي و افكار و منش آتيلا در چيز ديگري نميتوان يافت . چگونگي به قدرت رسيدنش را نيز غير طبيعي و از معجزات خداوند دانسته اند كه وس رابرتز در كتاب اسرار فرمانروائي آتيلا در اين مورد مي نويسد : فرماندهان هون دور آتيلا جمع مي شوند و پس از رؤيت خيانت دوآ نسبت به خانوادة آتيلا و با كشته شدن بلدا تصميم به شور و مشورت مي گيرد و در صدد آن برمي آيند كه چه كسي را فرمانرواي خود قرا دهند . در اين گيرودار كودكي بسوي جمع مشورت كننده مي آيد و خبر از سوختن شمشيري را در يكي از چادرها به فرماندهان مي دهد . فرماندهان و خود آتيلا بدنبال آن كودك بسوي چادري كه شمشير در آن مي سوخت ، مي شتابند . اما همين كه به چادر مي رسند ، ناگاه شمشير از جايش به پرواز درآمده و در دستان آتيلا جاي ميگيرد و آتيلا براي اينكه دستش نسوزد ، لحظه اي سعي ميكند شمشير را بر زمين بيندازد ولي موفق نمي شود و شمشير را در دستانش ناخودآگاه مي فشارد و آتش و شعله هاي برخاسته از شمشير جادوئي خاموش مي شود . فرماندهان و آتيلا و سايرين با ديدن چنان شمشير و شرايط خارق العاده اي بر اين باور ميشوند كه آن شمشير ساخته و پرداخته نيروي غير طبيعي است و آن شمشير را شمشير خداوند و هديه او به قوم هون مي پندارند كه مي بايست در دستان آتيلا جاي مي گرفت . فرماندهان ديگر مشورت و جر و بحث را كنار گذاشته و به اتفاق ، رأي به فرماندهي و رهبري آتيلا مي دهند .

با اينكه آتيلا روز به روز به قدرت مي رسيد و پايه هاي حاكميت وي محكم تر ميشد ولي او هيچگاه به اين قدرت مغرور نشد و نمي شد . گرچه در غرب و سرزمين روم پرورش يافته و زندگي متمدن را لمس كرده بود ، ملي براي اينكه با مردمان سرزمين خود همرنگ و همنوا باشد باز در همان ظروف سفالين و با قاشقهاي چوبي غذايش را مي خورد . مثل پدرش در يك چادر و بر روي تختي كه از چوب درختي ساخته شده بود مي نشست . هيچگاه براي خود سرا و كاخي نساخت . از اينرو هر كسي در ميان قوم او نسبت به وي احترام خاصي قائل ميشد . هر زمان وارد چادر شخصي يا خانواده اي ميشد ، آن خانواده و اطرافيانش از شادي خودشان را گم ميكردند . ورود او به چادرها انگار لطف الهي بود . زن و مرد و كوچك و بزرگ سر راهش ايستاده و هنگام گذر وي لب به مدح و ستايش او باز ميكردند . زنان زماني كه از كنارش ميگذشتند برايش غذاهاي لذيذ و ميوه هاي نوبو هديه ميكردند . آتيلا با اينكه گاهي اشتهاي خوردن نداشت ولي هيچگاه دست آنها را برنمي گرداند و لقمه اي از آنها را مي خورد . هميشه بر روي اسب سياه خود بنام ويل لام ( در تركي قديم به معناي صاعقه ) استوار مي نشست و براي رهگذران دست تكان مي داد . او نسبت به ملت خود بسيار عادل و در برابر دشمنان شديداً ستيزه جو بود . او سيستم عدالت اجتماعي خاصي را برقرار ساخته بود . در هيچ كاري عجله و شتاب به خرج نمي داد . او براي هونها هدف ملي ر آموخت كه بر اساس آن ملت هون ياد گرفتند براي كسب موقعيت خود و فتح جهان مي بايست عاقل ، زيرك ، هشيار و سياستمدار شوند . او فتح كردن كشورهاي آلمان ، اسلاد ، روم و قسطنطنيه ( استانبول ) را از اهداف ملي برشمرد و حاكميت مطلق آسيا را چون هدف نهائي براي ملتهش آموخت . بدين ترتيب مي خواست سياست و طرح و نقشه اي را كه در سراي روم ترسيم كرده بود به اجرا دربياورد و سرزمينهاي جهان را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تحت سيطرة خود درآورد . تاريخ نگاران رمز موفقيت او را در داشتن چشمي بينا و گوشي شنوا و عقلي تيزفهم ميدانند .

فتوحات هونها در دوران حاكميت آتيلا واقعاً افسانه اي است . آتيلا نقشه هايش را با موفقيت بسيار بالائي كسب كرد . بر اساس تخمين تاريخ نگاران حدود هفتصدهزار سرباز وي كه تنها تعداد يك قبيله را تشكيل ميدادند توانستند دنياي شرق تا غرب را زير حاكميت خود در آورند . نويسندگان مجارستاني بنام آلمان نيبه لونگن ـ ليد در رابطه با آتيلا چنين مي نويسد : هونها حكمراني داشتند كه از لحاظ هوش و ذكاوت و نيك خواهي همتائي نداشت و اعتلاي واقعي را به سرزمين هون بخشيد .

آتيلا هر اندازه نيز وحشي شناسانده شود و او را خونخوارترين چهرة تاريخ بشناسانند باز از روميان باستان وحشي تر نبوده است . زيرا هيچگاه ديده نشد و در تاريخ ذكر نگرديده كه آتيلا و سربازانش مثل روميان انسانها را زنده زنده به جلوي سگها مي انداختند و از كشته شدنشان لذت مي بردند . به هيچ وجه كسي نمي تواند ادعا كند كه آتيلا نيز بسان امپراطوران رومي از جنگاوري و ستيز گلادياتورها و نهايتاً كشته شدن يكي از آنها لذت برده است . او هر قدر بي رحم و شقي شناسانده شود از ايوان مخوف ، كورتز و پيزار و وحشي تر و بي رحم تر نبوده است . اگر آتيلا وحشي تر باشد و او را چهرة مخوف تاريخ بشناسيم . آن زمان آلمانيها ، اسپانيائيها ، بليزارها ، ژنسريچها را چه بايد بناميم به جنايتي كه اروپائيان در طول تاريخ انجام داده اند ، آيا آتيلا كرده است ؟

ما غربيان به افسانه و شخصيت واقعي آتيلا بسيار غافل و جاهل هستيم و از زاويه بسيار تنگ تري او را مشاهده مي كنيم . اما اگر واقع بين باشيم ، از ديدگاههاي مختلف او را بايد مرد حكومت و سياست ، شخصي روشن بين ، سخي و ثروتمند و مترحّم به بيگانه و مدافع سرسخت از اهداف ملي شناخت . او به شخصيت و مردانگي و شجاعتي صاحب بود كه تزار بزرگ و اسكندر مقدوني آنرا نداشتند . شايد در سالهاي آتي نيز بينش و ديدگاه مردم اروپا و آمريكا و دنيا نسبت به آتيلا اصلاح نخواهد شد ، اما آنچه كه نبايد فراموش شود و ناديده انگاشته گردد ؛ اسرار فرمانروائي او بود كه بعد از گذشت ساليان سال هنوز درسهاي مديريت ، سياست و حكومت داري او مي تواند راه گشاي بسياري از رهبران كشورها باشد . از اينرو بايد تنگ نظري را كنار گذاشت و آتيلا را به همان صورتي كه هست شناخت و از وي درس گرفت . هر چه باشد او حكمران بزرگ هونهاي قدرتمند بود .

همين خصوصيات و روحية جنگجوئي در مقابل دشمن باعث شده بود كه آتيلا به بلاي آسماني و تازيانة خدا معروف گردد ، اين خصوصيات و لقب آتيلا يعني تازيانة خدا در خيلي از منابع و كتب آمده است . آتيلا ملت هون را از شريف ترين ملل بودند از بند اسارت بيگانگان آزاد نمود و به آنها ارزش و اعتبار بخشيد . در حال حاضر اكثريت مردم آذربايجان نيز ار تركان هون مي باشند و پيشگوئيهائي نيز در كتب مختلف در مورد آنها در آخر زمان صورت گرفته است بدين صورت كه در آخر زمان از سربازان امام زمان عليه السلام خواهند بود ، همچنين پيشگوئي نيز در مورد آتيلا صورت گرفته است كه زمان آن مربوط حال حاضر يا بعد از اين مي باشد . نوستر آداموس چنين مي نويسد : مرد هم خوني از آتيلا به زودي قدرت جهاني را بدست خواهد گرفت . سرانجام خيزش يك مرد از آسياي مركزي و بدست گرفتن قدرت جهاني و فرا رسيدن پادشاه وحشت از آسمان به زمين كه شايد فضانوردي از كره اي ديگر باشد و ياري گري او با آن فرد .

بدين ترتيب طبق گفته هاي فوق شخصيت آتيلا با شخصيت ذوالقرنين كاملاً مطابقت ميكند . اگر اسكندر ذوالقرنين باشد آتيلا نيز چيزي كمتر از ذوالقرنين ندارد و اگر آتيلا ذوالقرنين باشد كه به احتمال قوي نيز چنين مي تواند باشد تمامي خصوصيات ذوالقرنين را آتيلا در وجود خود طبق شواهد و دلايل و همچنين پسشگوئيها دارا مي باشد .

و اما بعضي از افكار و سخنان آتيلا در زير به نقل از اسرار فرمانروائي آتيلا ، وس رابرتز آورده ميشود كه نشان از عظمت فكري و روح بزرگ و بزرگ منشي اين شخصيت بزرگ تاريخ است :

1- سعي كنيد در جنگها به انسانهاي معصوم حمله نكرده و آزاري به آنها نرسانيد . در جنگها از عمليات مخفيانه و حملات شبانه بپرهيزيد و انسانهاي بيگناه و غيرجنگي ( غير نظامي ) را اسير نگيريد . اگر در روستا و يا شهري با جنگاوران دشمن روبرو شويد ، حق نداريد به آن شهر آسيبي برسانيد و مردمان بيگناه را بكشيد ، تنها كافي است براي اينكه آنان را تحت تأثير قدرت خويش قرار دهيد ، عمليات وحشت آوري انجام دهيد . اما اين را فراموش نكنيد كه ترساندن بي مورد نيز از احساسات شما به دور است .

2- ملتي كه به يك پدر و يا يك نژاد خاصي متكي باشد ، رو به ضعف و اغطاط خواهد گذاشت . اگر روزي انسانها و نژادهاي ديگري خواستند به شما بپيوندند ، آنگاه با آغوش باز آنان را پذيرا باشيد . زيرا آنان اتحاد انساني و عقايد و نژاد شما را ترجيح داده اند . در زبان ، حرف و رفتارتان حرمت را فراموش نكنيد . عادات خودتان را هميشه تكرار كرده و به ديگران نيز بياموزيد .

3- با اينكه ما انسانها از لحاظ فيزيكي و شكل ظاهري و عقايد با هم ديگر تا حدودي تفاوت داريم ولي هر چه باشد از يك پديده و جوهره وجودي هستيم و انسان مي باشيم . اذا وحدت انساني و اهداف انساني ميتواند ما در يك خط و مجموعه قرار دهد .

4- او به تمامي انسانها ارزش قائل بود و جنگ با دشمنان را چنين توصيف ميكرد كه اگر در عضوي از اعضاي بدن مرضي باشد و يا غده و سرطاني وجود داشته باشد بايد آنرا ريشه كن كرد و از بين برد ، اگر چنين نباشد بتدريج آن مرض انسان را به هلاكت خواهد كشاند .

5- ترانه ها ، آهنگها ، اشعار . سرودها و حتي رقصهايمان فرصتها و تمثيلهائي هستند كه هويت و موجوديت و شخصيت ما را نشان ميدهند . بايد اين مسايل آنگونه كه هستند باقي بمانند و پاس نگهداشته شوند .

1- نشانه هاي ظهور او ، شيخ محمد خادمي شيرازي

2- كوروش كبير ، ابوالكلام آزاد

3- كوروش ، آلبر شاندور

4- جاده زرين سمرقند ، ويلفريد بلانت

5- اسرار فرمانروائي آتيلا ، وس رابرتز

6- قرآن كريم

7- دوازده قرن سكوت ، ناصر پورييرار

( علي حاجي خواه ـ اكتاي )

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 1:11  توسط پارمیدا | 
من معتقدم ذوالقرنین همان کوروش کبیر است نظر شما دوستان چیه؟منتظر مطالب من درباره ذوالقرنین باشید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:55  توسط پارمیدا | 
من معتقدم ذوالقرنین همان کوروش کبیر است نظر شما دوستان چیه؟منتظر مطالب من درباره ذوالقرنین باشید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:48  توسط پارمیدا | 
كتيبه داريوش هخامنشي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:32  توسط پارمیدا | 

وصيت نامه داريوش

 

  اينك كه از دنيا مي روم  25  كشور جزء و امپراتوري ايران است كه در تمام اين كشورها پول ايران رايج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران محترم شمرده مي شوند

 

. جانشيين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين سرزمينها اين است كه در امور داخلي مداخله نكند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد .

 

اكنون كه از اين جهان مي روم تو 12 كرور دريك زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو است . زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به  خاطر،  داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي  من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده زر در خزانه آن كه هنگام ضرورت از آن برداشت شوداما در اولین فرصت آنچه برداشتی به به خزانه بر گردان.مادرت آتوسا به من حق دارد و پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله درنقاط مختلف 

كشور هستم.

 من روش ساختن اين انبارها را كه با سنگ بنا مي شود و به شكل استوانه است را در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود ، حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله بدون آنكه فاسد شود چند سال مي ماند.

 تو بايد بعد از من به ساختن انبارها ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو سال يا سه سال كشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبارها منتقل نما.

  

و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود . هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مهم مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنها به مردم ظلم كنندو استفاده نا مشروع نمايند و نخواهي توانست آنها را  به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوستي را بنمايي .

 كانالي را مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد كنم به اتمام نرسيده

 و تمام كردن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال

را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان ترجيح دهند كه از آن عبور نكنند .

 اكنون قشوني به مصر فرستادم تا اينكه در قلمرو ايران نظم و امنيت را برقرار سازد ولي فرصت نكردم قشوني به یونان بفرستم.

تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله كن و به آنان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه نمايد . توصيه ديگر من به تو كه هرگز دروغگو ومتملق را به خود راه مده چون هردوي آنها افت سلطنت هستند.

  هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اينكه آنها اخذ ماليات

 مسلط وند قانوني وضع كردم كه تماس عمال با مردم كم شود اگر اين قانون

 را حفظ كني آنها تماس زيادي بامردم نخواهند داشت .

 افسران و سربازان را راضي نگهدار اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نمي

توانند معامله متقابل كنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد.

 امر آموزش را ادامه بده ، بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا عقل

 و فهم آنها فزوني يابد در اين صورت با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت

نمايي ، همواره حامي كيش ايزدان پرستي باش اما

 هيچ قومي را مجبور نكن كه پيرو كيش تو باشند و پيوسته به خاطر داشته

باش هر كس بايد آزاد باشد و از هر كيشي كه ميل دارد پيروي نمايد.

 پس از مرگ بدنم را بشوي و آنگاه در كفن بپيچان در تابوت سنگي قرار

 بده و در قبر ببگذار اما قبرم را مسدود نكن تا هر زمان كه بخواهي تابوت

 سنگي مرا ببيني و در يابي كه پدرت زماني پادشاهي مقتدر بود، و تو نبز چون من خواهي مرد. با ديدن تابوت من غرور وخودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد اما وقتي  مرگ خود را نزديك ديدي بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايد . زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بيطرف آن را بررسي وحكم نمايد . زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد كرد . هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا قاعده اين است كه وقتي كشور آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد كردن حفر قنات و احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرارده ، عفو وسخاوت را فراموش مكن ،بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهي عفو است،  ولی عفو موقعی است که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشند و تو آن را عفو کنی ظلم کرده ای.

بيش از اين چيزي نمي گويم اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا هستند عنوان داشتم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كردم و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم كه مرگم نزديك است.

 

 

نوشته شده توسط : مونا فرخ نیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:48  توسط پارمیدا |